موقعیت فعلی اینجانب!!
موقعیت ۲: مشغول مطالعه ی صد سال تنهایی مارکز هستم روزی ۴-۵ صفحه پیش می رم ! رکورد خیره کننده ای ست و با احتساب مطالعه ی هفته ای ۲ روز شاید تا عید ختمش کنم!
این گونه است که می گویند ایرنی می تواند!!!
مقصر کیست؟!
اگه عمری بود سر فرصت بیشتر این مشغله ی ذهنی رو باز می کنم...
ناموس كيست، چيست و چه كاربردی دارد؟
به دختر و بعد به راننده نگاهی کردم و ابروهايم را دادم بالا. بیتوجه به من، راننده ادامه داد: "بفرماين هيچی تنتون نکنين ديگه!" چراغ سبز شد و راه افتاد: "اينجوری میگردن، بعد تا يکی يه چيزی بهشون بگه صداشون هم در میآد."
به اميد اين که بحث را درز بگيرد، دلخورانه نگاهاش کردم. چشماش به خيابان بود و گفت: "برا خودشون میگما! هرچند اينا مشکل دارن. خدام به سر شاهده همهش واسه جلب توجههها، اما حالا يه مردی يه چيزی بهشون بگه هوار هوار راه میندازن که مردا فلانان و امنيت نيست و میگن بايد فمينيسم شه."
|
... ذهنام حسابی درگير واژهی ناموس بود که به خانه رسيدم. هرچه بيشتر فکر میکردم بيشتر به اين نتيجه میرسيدم که تعريف درست و حسابیيی از اين واژهی گل و گشاد توی ذهنام به هم نمیرسد. فکری بودم که ريشهاش کجاست و معنیاش چيست و اصلا چرا هر چيزی میتواند زير نقاب اين «ناموس» پنهان شود.
... آن آقای راننده به من گفت بیناموس، چون برعکس خودش هيچ مخالفت و مشکلی با پوشش آن خانم عابر نداشتم. خود آن آقا مدعی بود به خاطر دلسوزی برای دختر و نوعی حمايت از او چنان اظهار نظری میکند. خيلی اوقات هم ديدهايم که مردی کاملا غريبه با يک زن، با مرد ديگری که به نوعی به آن زن تعرض کرده (فيزيکی يا کلامی) و يا حتا صرفا از نظر مرد اول مزاحم آن زن شده درگير میشود.
|
متأسفانه نتوانستم جلو خندهام را بگيرم. چپچپ نگاهام کرد و فکر کردم بهتر است قبل از اين که کلفتی بارم کند خودم چيزی بگويم: "قربان! البته روشای بهتری هم برای جلب توجه هست. به هر حال، اگه منصف هم باشيم، میبينيم که اون خانوم الآن يه فرسخ از ما دور شده و همين طور ما ولکن معامله نيستيم. حرفام اينه که لباس پوشيدن ايشون و هر کس ديگه نه به من ربط داره نه به شما. خوب که نگاه کنيم میبينيم يه جورايی مشکل از ماس و انبونهس که به موش کار داره اين بار!"
اعتراف میکنم که بهرغم تلاشام برای بینيش و کنايه حرف زدن موفق به اين کار نشدم. راننده چپچپ نگاهام کرد و گفت: "ربط نداره؟" نگاهاش کردم و گفتم: "نه!"
چند لحظهيی چيزی نگفت، اما از قيافه و نگاه خيرهاش به خيابان معلوم بود دارد دنبال يک جواب درست و حسابی میگردد و بالاخره زير لب و انگار که مخاطباش کس ديگریست، گفت: "عجب بیناموسايی شدن جوونای اين دوره و زمونه!"
احساس کردم حالاش دارد خراب میشود و اگر همان طور بنشينم کار بيخ پيدا میکند. کرايهام را زود حساب کردم و به مقصد نرسيده پياده شدم. هنوز يک پايم توی ماشين بود که گاز داد و رفت. خندهی عصبی جانانهيی از ته گلويم زد بالا. نمیدانم راننده تا کجا به من فحش داد، اما تمام مسير باقیمانده ذهنام مشغول حرفهای راننده بود و فکر میکردم به «بیناموس»ی که شدم. فکر کردم لابد هر کس ديگری بود دو تا چک میخواباند زير گوشاش ... اما ديدم نه، آدم با ناموسی که اين حرف ناراحتاش کند، کلا کار را به آنجا نمیکشاند که همچه حرفی بشنود. راستاش با معيارهای آن راننده گمانام واقعا من آدم بیناموسی باشم. با اين حال هنوز درک نمیکردم بیناموسی من چه ربطی داشت به دختر غريبهيی که از خيابان رد میشد.
ذهنام حسابی درگير واژهی ناموس بود که به خانه رسيدم. هرچه بيشتر فکر میکردم بيشتر به اين نتيجه میرسيدم که تعريف درست و حسابیيی از اين واژهی گل و گشاد توی ذهنام به هم نمیرسد. فکری بودم که ريشهاش کجاست و معنیاش چيست و اصلا چرا هر چيزی میتواند زير نقاب اين «ناموس» پنهان شود. بايد يکجوری پاسخ اين سؤال را پيدا میکردم.
طبق معمول اوقاتی که در مورد يک واژه سؤالی برایام پيش میآيد، اول رفتم سراغ فرهنگ لغات:
«ناموس ــ ا.[ع] شرف، عفت، عصمت، راز و سر // صاحب سر. آگاه و مطلع به باطن امور، مرد ماهر و کاردان // کمينگاه صياد، نواميس جمع. ناموس اکبر: جبرئيل، «کلمهی ناموس معرب و مأخوذ از يونانیست»
کنجکاو شدم که آيا در زبان انگليسی هم معادلی برا ی ناموس هست يا نه. در فرهنگ فارسی به انگليسی «حييم» در بارهی ناموس نوشته بود:
(A.) Principle / Law. Chastity; also, regard for the chastity of the opposite s e x. Reputation. Female members of a family.
ناموس در لغت فارسی به عفت و عصمت اشاره دارد و در معانی ديگرش کاملا دور از آنچه در ذهن ما شکل پيدا کرده ظاهر میشود. تا پيش از خواندن معنی فرهنگ لغتیاش اصلا نمیدانستم ناموس به آگاهی نيز اشاره دارد. به هر حال، اين بخش از معنی ناموس ربطی هم به سؤال من نداشت، اما در همان بخش اول مربوط به عصمت و شرف، اين معنی منظور راننده را، که توهين به من بود، بر آورده ميکند. من به نظر راننده آدم بیشرف و بیعصمتی آمدم. او به خاطر بیتوجهی من به نوع لباس آن خانم و اين عقيدهام که هر کس حق دارد هر طور دلاش خواست لباس بپوشد و مشکل آقايان است که کنترل بر خودشان ندارند، به من گفته بود بیناموس. اما راستاش اينها دليل بیشرفی يک نفر، حتا من، نمیشود.
گمانام دليل اصلی يک پلهتر آنطرفتر نشسته باشد. حرفهای من انگار برای راننده يک امر کلیتر را زير سؤال میبردند و نمايندهی اين عقيده بودند که زنها نياز به قيم ندارند و کسی اين حق را ندارد که در بارهی زندهگی و رفتارشان تصميم بگيرد. حرف من حق نظارت مردانهی راننده را مورد انتقاد قرار میداد و مخالفت من با اين نظارت و کنترل نشانگر نبود اين نگاه پاسبانمآب در من بود. انگار همان چند جمله برای راننده کافی بود تا بفهمد از آن کسانی هستم که در رابطه با هيچ انسانی موافق اين کنترل نيستند. من هم يکی از همان «فمينيسمها» هستم و حتا آنقدر جسورم که تمام مردانی را هم که چنين رفتاری دارند، زير سؤال ببرم. با اين حساب من آدم بیناموسیام که موافق آزادی انتخاب و مخالف اين کنترل هستم، چراکه توافق من با اين آزادی باعث میشود آقايان فرصت چشمچرانی پيدا کنند و شرف ناموس من و ناموس ملتی زير سؤال برود.
اعتراف میکنم که به خودم گفتم اگر راننده حتا يک ذره به اين دلايل فکر کرده باشد، بايد بروم و دستاش را ببوسم. به هر حال داشتن همين دلايل و توجيهات بهتر از نداشتناش است! اما متاسفانه بعيد میدانم راننده اصلا به اين که ناموس چيست فکر کرده باشد.
واقعا ناموس چيست و کيست؟
فرهنگ لغت فارسی که کمک خاصی به من نکرد، تنها اندکی به چيستی ناموس اشاره داشت. اما ناموس در لغت انگليسی اول از قانون گفته و در ادامه به عفت و نجابت اشاره میکند و میگويد اين قانون محافظ عفت و پاکدامنیست، حتا اشارهی مستقيم میکند به جنسيت و در انتها و در تکميل تمام اينها میگويد که «زنِ عضو يک خانواده». به سادهگی زنِ هر خانواده را ناموس آن دانسته.
ظاهرا انگليسیزبانها کمی صادقانهتر عمل کردهاند. به نظرم رسيد در لغت انگليسی، ناموس قانونیست برای حفاظت از عصمت و پاکدامنی، و انگار بر اساس آن هر کسی ناموس خاص خودش را دارد و ناموس عمومی را نمیشود دستکم از اين معنی برداشت کرد.
خلاصه، هر طور که نگاه کنم میبينم که تمام اينها هنوز پاسخ کاملی به سؤال من نمیدهند. هنوز نمیتوانم بگويم چرا ناموس «ديگری»ست و نمیتوانم بفهمم چرا زنی در خانوادهام میشود ناموس من. از طرفی، مثلا در تجربهی مواجههی آخرم با واژهی ناموس، اصلا پای زنی که با من يا راننده ارتباط نزديک داشته باشد در ميان نبود.
سعی کردم در خاطراتام به دنبال تجربيات ديگر مربوط به مواجههام با واژهی ناموس بگردم:
|
... در تعريف ناموس اهميت مسألهی مالکيت را مشاهده کرد و نتيجه گرفت که زن در نگاه مرد و فرهنگ مردسالار ملک محسوب میشود و اين نگاه حتما وابسته به رابطهی خاصی نيست. اين مرد خود را مسؤول حفاظت از دارايیهاش میداند و معتقد است همان طور که زمين و خانه و پول و اثاث شخصی توان حفاظت از خودشان را ندارند، زن هم فاقد اين قدرت است و هميشه نيازمند يک محافظ و قيم.
... ناموسپرستی خصيصهيی مردانه محسوب میشود و از همين روست که بیناموسی نوعی توهين برای مردها به شمار میرود. يک مرد موظف است برای اعلام وفاداری نسبت به کل نظام مردانه از تمام نواميس محافظت کند.
|
يکی از دوستانام از قول استاد دانشگاهی میگفت: "عراقیها زمان حملهی آمريکا به مردم عادی میگفتن سربازهای آمريکايی عينکهايی دارن که وقتی به چشم میزنن میتونن ناموس شما رو از زير لباس ببينن!"
اين ناموس چه چيزیست که زير لباس پنهان میشود؟ اگر اينطور بخواهم به ماجرا نگاه کنم میبينم که ناموس به يک فرد گفته نمیشود، بلکه دستهيی از اعضای بدن ناموس خوانده میشوند. با اين حساب، آقای راننده منظورش از بیناموسی نوعی نقص عضو در من بوده؟
يادم آمد در يک برنامهی تلويزيونی هم مردی میگفت: "ناموس فقط در جوامع مذهبی وجود دارد و مخصوصا در جوامع اسلامی." اين رأی هم نمیتواند خيلی صحيح باشد. واژهی ناموس مٱخوذ از يونانی و در زبان انگليسی هم موجود است. از طرفی، تحقيقات نشان میدهند مسائل مربوط به خشونتهای ناموسی در جوامعی مثل آمريکا و اروپای شرقی هم وجود دارند.
جملهی ديگری هم که به خاطرم آمد از پدرم شنيده بودم. میگفت: "وقتی هويدا همسرش را طلاق داد، توفيق نوشت: «هويدا بیناموس شد.»"
غير از اينها چيز ديگری به ذهنام نيامد. به هر حال، جدای از اينها، برخورد من با واژهی ناموس بيشتر زمانهايی بوده که در بارهی زنان صحبت میشده و هميشه هم با مضامينی مربوط به کنترل همراه بوده. در هر صورت، حتا اينها هم تمام پاسخ نبودند.
تصميم گرفتم، تا آنجا که تجربياتام ياری میکنند، فهرستی تهيه کنم از مواردی که واژهی ناموس به آنها اطلاق میشود، مستقل از پرمصرف بودن يا نبودنشان:
1- زنان؛
2ـ وطن؛
3ـ اشياء با ارزش شخصی؛
4ـ لباس زير؛
5 ـ اعضای تناسلی.
مورد خاص ديگری به ذهنام نرسيد. همين موارد گفته شده هم در بعضی اقوام و فرهنگها ممکن است موجود نباشند. مثلا مورد افرادی که اشياء شخصی خود را ناموس خود میدانند، میتواند خيلی زياد نباشد. با اين حال، افراد زيادی را ديدهايم که حاضر نيستند لباس زيرشان را در محلی که احتمال دارد توسط ديگران ديده شود، قرار بدهند. به تجربه میشود گفت که در بين تمام اين موارد زنان بيشترين ميزان «ناموسشدهگی» را متحمل شدهاند، اما آيا همهی زنها ناموس به حساب میآيند؟
تصميم گرفتم اين مورد را هم دستهبندی کنم تا ببينم چه زنانی میتوانند ناموس باشند. گروه اول میتوانند به حکم رابطهی خونی ناموس بشوند:
1ـ اقوام زنِ درجهی يک، مثل مادر و خواهر؛
2ـ همسر؛
3ـ اقوام زن درجهی دو، مثل عمه و خاله و فرزندان دختر آنها و دايیها و عموها؛
4ـ اقوام زن سببی.
در گروه دوم میشود روابط آشنايی و عاطفی را هم در نظر گرفت:
1 ـ دوست دختر؛
2 ـ زنان و دختران همسايه؛
3 ـ همکلاسی و همکار.
اما احساس کردم اين دستهبندی هنوز کامل نشده، مثلا آن آقای راننده به من گفت بیناموس، چون برعکس خودش هيچ مخالفت و مشکلی با پوشش آن خانم عابر نداشتم. خود آن آقا مدعی بود به خاطر دلسوزی برای دختر و نوعی حمايت از او چنان اظهار نظری میکند. خيلی اوقات هم ديدهايم که مردی کاملا غريبه با يک زن، با مرد ديگری که به نوعی به آن زن تعرض کرده (فيزيکی يا کلامی) و يا حتا صرفا از نظر مرد اول مزاحم آن زن شده درگير میشود. با اين حساب میشود گروه ديگری را هم اضافه کرد:
1- زنان قوم؛
2- زنان هموطن.
اما آيا همين دستهبندی هم کامل است؟ معمولا مردی که بدون هيچگونه آشنايی ادعای حفاظت و حمايت از زنی میکند، از موطن او نمیپرسد. پس آيا میشود در گروه آخر تمام زنان را قرار داد؟
در همين فکر بودم که سؤال ديگری سراغام آمد: آيا تمام مردان صرفا به خاطر آن چه لابد «احساسات ناموسپرستانه» نام میگيرد، به حمايت زنی بر میخيزند؟ به پندار من، پاسخ مثبت به اين سؤال دادن بیانصافیست و چشم به روی واقعيت بستن، هرچند واقعيتی کمپيدا. به هر حال بسياری اوقات مردی از زنی دفاع میکند چون در آن لحظه شاهد پایمال شدن حقوق انسان ديگری شده است. گاهی اوقات در اين برخوردها میتوان رفتاری عاری از جنسيتگرايی را ديد. حتا در روابط قومی و خويشی هم چنين نگاه غير جنسيتگرايانهيی يافت میشود.
گاهی، تنها مسألهی دفاع از ديگری مطرح است. شايد با اين حساب سؤال پيش بيايد که آيا دفاع از ديگری هم میتواند داخل مسائل ناموسی قرار بگيرد؟
به عقيدهی من پاسخ به اين سؤال هم منفیست. آن چيزی که در بارهی ناموس هميشه توجهام را جلب کرده، ميل به کنترل است و میتوانم بگويم هر گونه کنترل فردی اگر دارای ويژهگیهای خاصی باشد، میتواند در حوزهی مسائل ناموسی قرار بگيرد. گمانام همين ويژهگیهای خاص هم هستند که میتوانند تعريف صحيحی از ناموس ارائه بدهند و از طرفی اين مسأله را از کنترلهای فردی ديگر (مثلا سياسی) جدا کنند.
کمی تند رفته بودم و داشتم از مسير اوليه خارج میشدم. اين بخش را گذاشتم تا کمی بعد به آن بپردازم. دوباره بايد برمیگشتم به همان دستهبندیها ...
پس طبق اين دستهبندیها تمام زنان میتوانند ناموس مردان لقب بگيرند، به حکم روابط خونی و يا عاطفی، و يا به حکم روابط قومی و حتا روابط انسانی. اينجا ديگر آن تعريف لغت انگليسی در بارهی ناموس که میگفت «زنی از يک قوم» کاربردش را از دست میدهد. چرا؟
پاسخ به اين چرا را هم به کمی بعد موکول کردم. دوباره برگشتم به همان دستهبندی اول؛ چند مورد در آن دستهبندی اول میتوان يافت که به خاطر هويتی زنانه لقب ناموس بر خود گرفتهاند و يا در ريشهشان میتوان خواص نسبت داده شده به زن را پيدا کرد؟
يکیشان وطن: به نظر میرسد آنچه وطن را در ادبيات به ناموس تبديل کرده، تنها وطن بودناش نيست. انگار «مام وطن» بودن است که وطن را ناموس میکند. مام وطن ناموس فرزنداناش است.
يادم آمد چند سال پيش شايع شده بود که نمايندهيی در مجلس شورا پيشنهاد داده نام ايران را به نريمان تغيير دهند، چون ايران نام زن است و خوبيت ندارد که دشمنان به ايران تجاوز کنند. در عوض نريمان هم نر است و هم ايمان دارد.
در بارهی لباس زير هم ديدهايم که معمولا آقايان حساسيتی روی پنهان کردن آن ندارند. و آلت جنسی هم به نوعی شبيه همين. حتا در مورد لوازم شخصی، انگار حس مالکيتی که فرد نسبت به لوازم شخصی خود دارد، آنها را تبديل به ناموساش میکند.
در تمام اين موارد بالاخره رابطهيی با خواص نسبت داده شده به زن پيدا میشود. مثلا مملوک بودن و زايندهگی دو تا از اينها هستند و يا توان دفاع از خود نداشتن و خيلی از چيزهايی که ذهن و فرهنگ مردسالار صفت زنانهگی میداند و به او اجازه میدهد خود را مالک زن و زنانهها بپندارد. همين حس مالکيت هم هست که انگار به تمام روابط مردانه و زنانه شکل داده. با اين حساب میشود در تعريف ناموس اهميت مسألهی مالکيت را مشاهده کرد و نتيجه گرفت که زن در نگاه مرد و فرهنگ مردسالار ملک محسوب میشود و اين نگاه حتما وابسته به رابطهی خاصی نيست. اين مرد خود را مسؤول حفاظت از دارايیهاش میداند و معتقد است همان طور که زمين و خانه و پول و اثاث شخصی توان حفاظت از خودشان را ندارند، زن هم فاقد اين قدرت است و هميشه نيازمند يک محافظ و قيم. جمعبندی تمام اين دادهها میتواند اين باشد: ناموس يعنی ملکی که مالکی دارد.
اما بلافاصله، بعد از اين جمعبندی، نکتهی ديگری هم به ذهنام رسيد: آيا ناموس میتواند کسی غير از زن و غير از چيزهايی که به نوعی خواص نسبت داده شده به زن را در خود دارند، باشد؟
ياد يک خاطره افتادم. وقتی در نوجوانی برای اولين بار سبيلام را تراشيدم، از سوی پدرم به شدت مورد مؤاخذه قرار گرفتم. پدرم میگفت شدهام مثل دخترها! ناگهان يادم افتاد راننده هم وسط حرفهايش گفته بود پسرهايی که شلوار کوتاه میپوشند ديگر مرد نيستند. آن قدر مسخره بود که فراموش کردم همان اول بنويسم، اما الآن اين دو مورد به پاسخ سؤال اخير نزديکام میکنند.
در اين دو مورد، هم من هم آن پسرها، متهم بوديم به خاطر شباهت به زنها. انگار سربازانی خاطی که از قوانين خروج کردهاند. يعنی ما به جای حفاظت از ملک خودمان جزء آن و يا شبيه آن شده بوديم. با اين حساب، ما هم به نوعی با ناموس نبوديم؟ هنوز نمیتوانستم به اين سؤال پاسخ قطعی بدهم، اما همين سؤال ديگری هم به ذهنام آورد:
آيا فقط مردان محافظان زنان هستند؟ و اصلا اين محافظت به چه علت و چهگونه صورت میگيرد؟
مردان هميشه هم خود محافظ نيستند. در تعريف ناموس در زبان انگليسی راهنمايی خوبی برای رسيدن به پاسخ اين سؤال وجود دارد: قانون!
مردان برای حفاظت از نواميسشان قوانينی را طرح کردهاند، قوانينی که خود نواميس هم برای حفاظت از خودشان ملزم به اجرای آن هستند. حفاظت از نواميس توسط خود نواميس صورت میگيرد و آنجا که ناموسی از خودش يا ديگر نواميس حفاظت نمیکند، مردها هم دست به کار میشوند.
حالا بايد پرسيد اصلا اين حفاظت برای چه صورت میگيرد؟ پاسخ را انگار قبلا هم پيدا کرده بودم: حفظ مالکيت. بخشی از اين مالکيت فقط ضامن يک لذت روانی اقتدارگرايانه است. اين مردان دوست دارند قدرت مالک بودن را حفظ کنند. دوست دارند هميشه محوريت و مرکزيت داشته باشند. فقط تنها تا زمانی اين لذت را دارند که آن مالکيت را.
بخش ديگر آن داشتن خدمت بیدريغ است. زن تا وقتی مملوک مرد است، خدمتگزار او هم هست و يک خدمتگزار زمانی خوب کار میکند که تنها يک ارباب داشته باشد.
بخش ديگری از اين حفاظت حفظ يگانهگی مرد و يا همان نظام تکهمسری برای زنان است، آن هم در جايی که عکس اين قضيه قبحی ندارد. اين نظام نه تنها مرد را به عنوان يگانه ارباب مطرح میکند، بلکه اين بخت را به مرد میدهد که ميراثخوار مشخصی داشته باشد تا بتواند مالکيت او را هم به ارث ببرد.
پس حفاظت از ناموس برای حفظ مالکيت صورت میگيرد. از طريق دو راه:
1- قوانين؛
2- دخالت مستقيم مردهای محافظ.
اينجا پاسخ يک سؤال را پيدا کردم؛ اين که چرا حتا يک زن غريبه هم برای يک مرد ناموس محسوب میشود. در اينجا ديگر فقط يک مرد مطرح نيست، آنچه مطرح است مردانهگی و نظام مردانه است. ناموسپرستی خصيصهيی مردانه محسوب میشود و از همين روست که بیناموسی نوعی توهين برای مردها به شمار میرود. يک مرد موظف است برای اعلام وفاداری نسبت به کل نظام مردانه از تمام نواميس محافظت کند.
با تمام اين حرفها هنوز کاملا به پاسخ نرسيده بودم. تا اينجا فهميدم که ناموس برای کنترل پديد میآيد. اين کنترل از طريق قوانين و محافظان قوانين صورت میگيرد. بنا بر اين ناموس را نمیشود فقط به جوامع مذهبی نسبت داد. چيزی که ناموس را پديد میآورد مالکيت خصوصیست نه مذهب. اين میتواند يکی از قوانين طرحشده توسط آن نظام قدرتمدار و مالکمآب مردانه باشد. آنچه در لوای نام ناموس انجام میگيرد، نوعی کنترل است برای حفظ تخصيص زن به تنها يک مرد. و تمام مردان سعی در حفظ اين کنترل دارند و آنان که از پیروی از اين قوانين سر باز میزنند، بیناموس به حساب میآيند و يا دزد ناموس. دزد در همان معنای معمولاش، کسی که به دارايی ديگری دستبرد میزند.
شايد بدترين جلوهی ناموس را بتوان در همينجا ديد. انگار زن در اين ميان کاملا حذف شده و تبديل شده به ابزار. آنچه ناموس برای زن به ارمغان آورده نوعی اسارت و از خود بیگانهگی تام است.
دو باره برگردم به مسألهی کنترلگری ناموس؛ قوانين ناموسی از طرف مردان به زنان ارائه میشود و در گام اول زنان خود موظفاند که از ناموس خود محافظت کنند. اين حفاظت به ترتيب و بيشتر نسبت به روابط خونی و عاطفی بايد صورت گيرد. مثلا اگر زنی با مردی رابطهی عاطفی داشته باشد، بايد به خاطر رابطهی خونی که با مرد ديگری دارد از ناموس خود در برابر مرد غريبه محافظت کند. از سوی ديگر همين زن بايد از ناموس خود در برابر مردی هم که با او رابطهی عاطفی و خونی ندارد، دفاع کند.
در همين حوزه قوانينی مثل کنترل رفت و آمد، کنترل نوع پوشش، کنترل ارتباطات و قوانينی از اين دست مطرح میشوند. به عنوان يک مثال میتوان به عمل وحشيانهيی مثل ختنهی زنان اشاره کرد يا قانون حفظ بکارت. يک زن بايد بکارت خود را حفظ کند تا زمانی که مردی به عنوان مالک رسمی او شناخته شود و با او رابطهيی رسمی برقرار کند. اين زن پيش از آن مملوک پدرش است، اما حتا اگر فرضا با اجازهی پدش بکارت خودش را از دست بدهد (مثلا قبل از آن ازدواج کرده يا صيغه شده باشد)، ممکن است از طرف شوهر پذيرفته نشود. در نظر يک ناموسپرست، اگر زنی در زمان ازدواج باکره نباشد از اين قانون تخطی کرده و ملک طلق شوهرش بودن به نوعی زير سؤال رفته، حتا اگر تا پايان عمر فقط با شوهرش رابطهی جنسی داشته باشد. انگار از نظر چنان مردی اين زن يک بار بر ضد قوانين ناموسپرستانه طغيان کرده و بنا بر اين باز هم میتواند طغيان کند. انگار به همين خاطر است که توبه از اين طغيان، يعنی ترميم بکارت توسط مردها پذيرفته میشود، به شرطی که مکتوم بماند. اين ترميم و کتمان و پنهانکاری ابراز ندامتیست که توسط ذات ناموسپرستانهی مردانه پذيرفته میشود و برای همين هم هست که جامعهی مردسالار قانون جدیيی برای ممنوعيت کامل آن طرح نمیکند.
در همين گونه موارد هم هست که مردها گاه خود وارد ميدان میشوند. اگر زنی قوانين حفاظت از ناموس خود را زير پا بگذارد و ابراز ندامت هم نکند، به روشهای مختلف طرد يا سرکوب میشود. معمولا در آنجا که زن از قوانين حفاظت از ناموس خود سرپيچی میکند، خشونت ناموسی هم نمايان میشود. هر جا که زن نافرمانی کند، مرد به زور متوسل میشود چرا که به عنوان ارباب اطاعت مطلق را طالب است.
تا اينجا به حدودی از چرايی پديداری ناموس پی برده بودم. ناموسسازی روشیست برای کنترل، اما آيا اين کنترل فقط جنسيتیست؟
اينجاست که ناموس خودش را بسط میدهد. ناموس به قصد کنترل داشتن مالک بر ملک پديد آمده است. پس هر جا که ملکی باشد و مالکی، ملک میتواند به عنوان ناموس مالک به حساب بيايد و دو باره تمام قوانين جاری در مسألهی ناموس برای حفظ ملک لازم به اجرا میشود. پس يک پسر هم میتواند برای پدرش و مادرش ناموس به حساب بيايد.
ناموس آرام آرام همهگير میشود. در همين جا میشود با نگاه به آن تعريف اوليه گفت: هر گونه دخالت و ايجاد محدوديت در زندهگی يک فرد به قصد کنترلِ او میتواند داخل حوزهی مسائل ناموسی قرار بگيرد.
اين دخالت و کنترل میتواند بر تمام ارتباطات انسانی سايه بيندازد، حتا در سياست هم میشود آن را دنبال کرد؛ تابع يک حکومت بايد از قوانين حکومت پیروی کند وگرنه مجازات میشود. ريشهی اين ارتباط ناموس با سياست را شايد بشود در يک ماجرای قديمی پی گرفت. دنيای امروز در سياست نظام مردسالار شکل گرفته و با قوانين آن هدايت میشود.
اما آيا تمام اينها پاسخ سؤال من هستند؟ آيا موفق شدهام ناموس را تعريف کنم؟
احساس میکنم نه کاملا! ناموس ابر سياه و سنگين و متحرکیست که میتواند روی هر موضوعی سايه بيفکند. تمام اين پاسخها را پيدا کردم و میدانم اگر تلاش کنم شايد دهها و صدها پاسخ ديگر هم بيابم و اين به ناموس خاصيتی اسطورهيی میدهد. ناموس میتواند در آن واحد همهچيز باشد و هيچچيز نباشد. هست، ولی حاضر نيست بگويد از کجا آمده ... و حضورش تنها در يک صورت توجيهپذير است: «حفظ منافع نظام مردسالار».
سایت فروغ
عفو يا عنف؟!
به هر حال بريد خوشحال باشيد كه اين عفو شامل حالتون نشده .
ياد اون حكايته افتادم:
عربي شيخي در بيابان بديد گفت اي شيخ يا ك ن م ت يا كشمت . و بدين سان شيخ سالها بزيست!!!
یه پست تکراری اما وصف الحال
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياسها به داس سخن گفتهای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را
هرگز
باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما
سرود بیاعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسپيان باز میگشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.
هستم
به هر حال در فصل مهیج زنده شدن و جفت گیری همه چیز، اعم از نبات و جماد و جک و جانور و سگ و گربه زنده گانی دوست داشتنی تر می شود . گیرم با تمام مصائب و کوتاهی بی انصافانه اش!!
بودن یا نبود شدن "خاصه در بهار"!!
اینجور وقتهاست که به بی ارزشی خودت و همه اونایی که همه چیزت شدن پی خواهی برد.
حالا باید چه کار کرد ؟ چند راه پیش رو داری؟ خیام وار یه جام باده بگیری و بری با حوریان زمینی حالشو ببری؟ تارک دنیا بشی و به کوه و دشت پناه ببری؟ قدرتمند بشی و و زمین و زمان رو به سخره بگیری ؟ و یا یه غلطای مشابه دیگه واسه وقت گذرونی!!!!!
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آینه صبح کز عمر دمی گذشت و تو بی خبری
پازلی حل نشده
مگه یه آدم چند بار می تونه زمین بخوره و بلند بشه . مگه چند بار می شه دل بست اونم به چیزی که دل نداره!
تازه اونم وقتی با تمام وجود یکی رو که ماوارایی بود و با کمک ذهن معیوب دیوانه ت ازش یه پری ساخته بودی. قدر خودتو بدون قدر همون پری ماورایی رو ، حالا گیرم خیلی چیزاش هم ساخته ی ذهن مالیخولیایت بوده ، اما پاک که بود ، نبود؟ شریف هم بود، با این آدمکهای هر جایی ف ا حشه صفت هم زمین تا آسمون توفیر داشت، نداشت؟ روز عشاق!!!!! امسالو دیدی دیگه، عاشقای جگر سوخته هر چی می خاســتن بخرن واســه معشوق گرامـی، ازش یه جیـن می خریدن ، یکی واسه کامی ،یکی واسه ساسی ، یکی واسه جیمی و....
نمی دونم شاید اینم حاصل تکامل باشه! شاید اینجور داریم به سمت دنیای متمدن پیش میریم و دیگه بازیهایی مثل به پای یکی نشستن و تک پری دورش سر اومده و پدیده ای به اسم خیانت داره به صورت یه فرهنگ وزین خودشو جا می کنه .
به هر حال بدجور کلافه ام تو این چند روز تعطیلات نوروز با شکوه! نه حوصله ی موندن دارم و نه دل رفتن . یعنی هر چی دارم فکر می کنم کجا برم و اصلن برم که چی بشه به نتیجه ای نمی رسم . نمی دونم واسه چی و به چه قیمتی اما گویا باید رفت...
چرا ناشادیم؟!
نمی دونم توی کل تاریخ قطور این سرزمین همین بوده یا این سی ساله به این روزمان انداخته؟! و به دلیل بسی رنجی ست که بردیم در این سال سی، که اینچنین شده ایم؟!
میگن زمان شاپور اول همزمان ایران رو هم شکست از روم و هم خشکسالی تبدیل به یک سرزمین ماتم زده کرده بود، شاپور اول هم برای تغییر روحیه مردم و شاد کردن اونا دستور می ده تا 20 هزار مطرب از هندوستان بیارن و اونا رو توی کل کشور پخش می کنه و دستور می ده صبح تا شب برای مردم نوازندگی کنن تا روحیه ی مردم التیام پیدا کنه. اگه به چهره و فتوژن این مطربهای سنتی مجالس هم دقت کرده باشید خیلی به هندیها شبـیه اند و باقی مونده ی همون بیست هزار نفرن و از قضا همین حاجی فیروز سیه چرده هم از نواده های همون عزیزانه.
اما جالبه توی این سالها عزا رو از جشن ، به خصوص تو مراسم مذهبی، نمی شه تشخیص داد. مثلن همین امروز از جلوی مسجدی رد می شدیم که صدای گوش خراش بلبل آقا، فضا رو به شدت غیر قابل تحمل کرده بود ، ما هر چی گوش سپردیم که ببینیم این نوای دل انگیز، جشن و سروره یا نوحه خونی به نتیجه ای نرسیدیم تا اینکه دوست عزیزی که همراهم بود با یک موشکافی حکیمانه روشنم کرد ، به این صورت که توی این جور نوا ها باید فعلو بچسبی هروقت که می گفت فلانی اومد یعنی تولده و هرجا می گفت فلانی رفت یعنی سوگواریه باقیش هم زیاد مهم نیست جدی نگیرین!!!
به هرحال چیز دیگه ای ذهنمو قلقلک نمی ده جز اینکه فریاد بکشم: شاپــــور کجایی که داشتو کشتن .......
پاسخ دوست عزیزم لالایی خون
اریک نه یک ادیب بود نه یه انسان خاص . اما یه روشنفکر با ایده روشنگری بود .پس بیاید تا سعی کنیم نه اریکو تقلید کنیم نه با مرگ اون موج سواری کنیم بلکه مثل اون فعال باشیم و شعاع دیدمونو از یک قدم جلوی پامون کمی گسترش بدیم...
بعدن نوشت: آخرین شماره ی پیله های شیشه ای دیشب منتشر شد . متنوع تر از قبل شده اما حیف اینم تموم شد


