امروز، همین نزدیکی ها
مادر می گوید حسن - پدر ابوالفضل - پارسال برای خانه تکونی اومده بود کمکم، تا رفتم چایی بیارم ساعت مچی باباتو نبود ، پرسیدم حسن ساعتو ندیدی ؟! هول کرد دست کرد تو جیبش با خنده گفت ایناهاش اینجاست!"
بچه هم که بودیم یک شب که فراموش کردیم در حیاط خلوت را ببندیم حسن صبح قبل از اینکه سر کارش برود داخل آمده بود و دوچرخه ی مرا برداشته بود و چند کوچه بالاتر سرگرم بازی بود وقتی توسط همسایه خبر دار شدیم و خود را به حسن رساندیم ، حسن فقط دوچرخه را گذاشت و دور شد و هیچ نگفت!
اینها اصلن مهم نیست ، مهم این است که امروز چهارمین فرزند حسن به دنیا آمد.
مستاجر همسایه ی دیگر امروز با بچه اش که یک جفت چکمه سبز لاستیکی و شلوار گرمکن زردی به تن داشت برای گرفتن باقی مانده ی پول_ پیش منزلش آمده بود . صاحب خانه که مرد دنیا دیده ای ست اصرار داشت پول زن را ریزه ریزه بدهد تا زن مطلقه که طلاق غیابیش را از همسر معتاد دربندش گرفته بود ، حیف و میل نکند. زن اما نپذیرفت . همسایه که پول می شمرد زیر لب می گفت : " اگه با یه پیرمرد که پاش لب گور بود هم ازدواج می کردی بهتر ازین نره خر مفنگی بود. زن لبخندی زد گفت : خو آخه دوسش داشتم. مرد _ صاحبخانه زیر لبی چیزی گفت سری تکان داد و پول را به طرف زن دراز کرد. زن پول را که گرفت برق شوقی در چشمم درخشید، دست بچه را گرفت و کشان کشان برد و می گفت : " بیا بریم امید جان ، بریم هرچی خوراکی می خوای برات بخرم" . مرد صاحبخانه در حالی که سیگارش را از پاکت خارج می کرد گفت: " اینم یک ماه سیرت کنه بدبخت ، بعدش می خوای چه غلطی بکنی؟"
من که فراموش کردم برای چه کاری در خانه ی همسایه رفته بودم خداحافظی کردم و به با عجله به خانه آمدم تا قبل از اینکه فراموش کنم بنویسم امروز_ ابوالفضل و امید را ....
خواهران باران
بیرون رنگ خوش سپیده دمان ،بیرون از همین مرز ، نه فقط مرز سیم خاردارها نه ، مرز هرچه محصورمان کند. هرچه وادارمان کند.
خون 3-4 لیتری ام ده برابر شده غلغله می کند .الان است که از جز جز سلولهایم بیرون بپاشد و بغض لعنتی را به در و دیوار بپاشاند.
سرمای خشک لعنتی ، اما سپیده دمان زیبا بود ، گیرم که قرار نهاده اند ساعت اعدام_ زیباترین فرزندان آفتاب سپیده دمان باشد .گیرم 12 گلوله سوراخش کرده باشد، اما من سپیده دمان را می ستایم که بامداد است ، که پایان پلیدی است ، که غروب سلطه ی تل پلشت خاکیان است.
چقدر آلوده اتم بامداد. در بگشای درب قلبت را که 11 سال است پوسیده ، درب قبرت را لااقل . طاقتم طاق شده است . دوام نمی آورم این همه پلشتی را ، تنها. در بگشا .کافی ست همین 30 سال کافی است ، یگانه بود اما پر از پلیدی ، بام تا شام هیچ کس خودش نبود ، هیچ کس که تنها تو آنجا موجودیت محض بودی و غیابت آغاز ستمگری است . چرا که ستمگری را با " کبر کثیف کوه غلط"ات به سخره گرفتی . تابت نیاوردند .که از سنگ مزارت هم هراس آلودند قماش " مرده باد..." و خاک.
رسالت تو را که جان مایه ام است ، آسان از کف نخواهم داد . اما تابم نیست، پای رفتم را شکسته اند، چرا که خواهران بارانم را به یغما برده خاک فریبکار. خواهران باران تشنه ام را به فریفتن با سرابی دزدیده اند. اما باران خاک را خواهد شست . بگو که خواهد شست. به جستجوی کلمات "خواهد شست" به کدامین دفترت بگریم. بر من وحی ش را می فرستی حتی اگر پوسیده باشی. بگو که می فرستی . بگو عصمت به آینه نخواهی فروخت که ایمان بیاورم راهزنان_ خواهران باران، سکوت و بر خاک افتادنمان را به انتظاری عبث نشسته اند...
- امسال سرمای زمستان خشک تر از همیشه مان است و بی باران تر ،اما دلم گواهی می دهد بامدادان باران می آید و خاک آلوده را خواهد شست . باران با دعا نمی آید ، باران با زنگار و غبار نمی آید. باران که بیاید من هم دوباره عاشق خواهم شد
باران می آید؟؟
هذیانات!
داغم . میگم دستتو بذار تو پیشونیم فک کنم تب دارم . دست می ذاره می گه ای بابا تو که همیشه داغی . اتفاقا الانم از همیشه سردتری . اما شک می کنم گوشام به قدری گر گرفته که میگم اگه تو آینه ببینمشون حتمن رنگ پرتقال خونی شدن . اما حس تو آینه نگا کردنم ندارم. مث حس زندگی! دایی_ حساب گرم (( (دایی اسکروچ) میگه بانک ملت یه حساب ارزی داره که به دلاره هروقتم بخوای پولتو پس بگیری دلار بهت میدن، برو یه حساب بازکن دایی جان! تو این اوضاع شیر تو شیر ضرر نمی کنی! آره خب راست می گه تو جریان نوسان سکه کلی حال کردم به توصیه ش. اما اینبار حتا وسوس ام نمی شم و یعنی اصلن حسش نیست.
منی که اگه سرم می رفت بیخیال خواب عصر نمی شدم چند وقتی که فقط منتظرم عصر بشه غروب و غروب شب وشب روز و روز عصر و... که لامصبم این روزا با اینکه مثل باد میگذرن ,به ساعت دیواری روبرومو نگا میگنم عقربه دراز باریکه ی ثانیه سنج واسه رفتن به ثانیه بعد رو گشا می خواد از آدم انگار . دیشب خواب دیدم تو یه دشت بی سر و ته ایستادم یه نگا به عقب انداختم هیچ ردی از خودم نمی دیدم . همه جا انگار یه برف تازه نشسته بود منم اون وسط انگار از آسمون اومدم چرا که هیچ ردپایی دور و برم نبود . یه دشت با یه عالمه برف که اصلن سرد نیست .
اینبار گرماش از بین ابروهام بیرون زده ، میگه دوباره امتحان کن دستتو بذار مطمئنی تب ندارم . فقط نگام میکنه میگه تب نداری حالت اساسی خرابه!
میگن یکی دیگه سیب خورده ما رو انداختن اینجا. میگن هرکی رو می خواستن پرت کنن ازش سوال می پرسیدن. خداییش گیرم من یادم نمی آد کنکور پرتاب کی بوده ، کسی هست یادش مونده باشه؟! دیدی سرکاریه!! فقط یه سوال حوصله ت سر رفته بود از نگا کردن به یه مشت سنگ و گاز و غبار که این عروسکا رو درست کردی یا تکذیب می کنی که همه ش شایعه ست و انداختن گردنت؟ بگو دیگه ، من که هرچی گوش می دم نمیشنوم ، ندای درونم هم هیچی نمیگه ، مطمئنم که در قید حیاته همین دیشب داشت نصیحتم می کرد.فهمیدم شیطون! مث این فیلم خارجیا بهت گفتن هرچی الان بگی تو دادگاه علیه ت استفاده میشه. از ترس دادگاهه آره؟!
باشه نگو، فقط اینو بگو این آخریه، آره دیگه همین که می دونیم چیه – دلم نمی آد بگم بلا آخریه- که خودت بهتر از هرکی می دونی اهل گله و شکایت نیستم، فقط بگو طاقت تاب آوردنشو دارم؟ یعنی با برنامه انداختی به جونم یا پناه بر خودت؟! میگن خر پناه بر خودتو دزد برده. از ما گفتن بود بعدن نگی نگفتی…..
برنامه ریزی من
چشمم به ظرف میوه می افته ، چند شبه هوس کردم یه انارو آب لمبو کنم ، تا تو خوابی می تونم لااقل این تصمیمو عملی کنم فقط قبل از اینکه شروع به فشردن انار کنم با خودم عهد می بندم آبش که تموم شد دیگه شکمشو پاره نکنم و عطای ته مونده ی دونه های سالمشو به لقای "یه کار چندش آور" !! ببخشم. الوعده وفا آبش که تموم شد همونجور مچاله میندازمش تو پیش دستی . گوشه ش یه کوچولو دهن باز کرده و چندتا دونه ی سالم انار قرمز دارن چشمک می زنن . یه چشممو به انار می دوزم و یه چشمو به تو. یواش متکا رو جا به جا می کنم تا مطمئنن شم که خوابی.
یادم می افته امروز پنجشنبه ست و شروع هر برنامه ی مهمی رو باید از شنبه انجام داد ، پس از شنبه، انشـــااله...
این آدما
یه کسایی میان تو زندگیت و می رن که تو گویی قرارشون انگار همین اومدن و رفتنه بوده.
دیروز عصر که فکر اینا خواب دلچسب عصر پاییزی رو از سرم پرونده بود فکر همه اومده ها و رفته ها مث یه فیلم کوتاه سینمایی از جلوی چشام رد شدن، از اون راننده تاکسی که دو سه سال چه راهها و بیراهها رو که باهاش سیر نکردم و چقدر از دستش حرص می خوردم که اس ام اسای فینگلیشو نمی تونست بخونه و جکهای معنا گرا رو باید براش معنا می کردم وآخرش هم خنده ش نمی گرفت و هر خاطره ی زندگیشو لااقل 10 بار واسم تعریف می کرد، تا بچه های خوابگاه که بعضیاشون خمیر ریشو با خمیر دندون اشتباه می گرفتن و یکی شون تعریف میکرد تو نوجوونی باباش پاسوراشو تو بخاری سوزونده بود ، اما نه تنها ترمهای آخر سیگاری شد که صورتش هم با MACH3 کمتر نمی تراشید! یا اونایی که ماکارونی خمیر سلف رو جوری با اشتها می لومبوندن که انگار دارن تو مک دونالد شام می خورن.
یا شریکی که دید تا پای چراغ تاریکه بزدلانه پا پس کشید و علی رو گذاشت و حوضش.
یا سیاوشی که یه شب واسه جذابی آی دیش رفیق شد و کوبیدی و رفتی به قول خودش تا اکباتان و حتی حالا هم که رفته فرنگستون به لطف همون جمله تو هیچ گرایی ؟! نه پوچ گراییم!، شده به قول خودش یه رفیق مدرن! یا اریک که تازه بعد از اینکه مرد فهمیدم اسمش اسماعیل و اون همخونه ای هایی که هر شب باشون گپ میزد دوتا عروسک بودن، آخ که یادش به خیر اون شبی که پست وبلاگمو به شوق و ذوق خرید "تبر" نوشتم اریک گفت می فهمت چرا که منم وقتی سربازای عروسکیمو خریدم همین حسو داشتم.
خیلیای دیگه اومدن و رفتن .خوب یا بد همه یه جورایی دوست داشتین ، یعنی نمیشه ازشون کینه یا حتی غصه به دل گرفت . چرا که اکثرشون انگار می نداختنت تو یه بازی یه جریان . یه جریان که از بچه گی انداختت تو بعد جوونی . بزرگت کردن و چشاتو بازکردن ، یه چیزایی رو نشونت دادن که تو هیچ کتاب و هیچ صفحه ی مجازی نمیشه مثشو دید ، یه حس نابه، می فهمی؟
اینم دوره ای که می گذره . حتا همین روزا که صبحا مسیر رفتنت هم از برته ، حتا سرعت گیرای جاده هم تکراری شده همین جاده که تو رو میروسونه به این آدمای الان، همین آدمای عادی، عصبانی، گله مند، حواس پرت، معترض، پرتوقع و حتی بیچاره ای دست کج ، همه ی این آدمای دور و برمان... با اینا که باشی حداقلش اینه که تو دنیا حس غریبی یکم کم میشه.
"دنيا خيلی خوب است،
بيا!
علامتِ خانهبودنِ من
همين پنجرهی رو به
جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی
پرده را نخواهم کشيد."
آدم فروش
اپیزود اول :وای که چقدر این پنجره ی رو به خیابون دوست داشتنیه ،می تونی بنشینی ، مردم را تماشا کنی و بنویسی ، گیرم که تقلب محسوب بشه ، گور بابای رئیس جلسه .
میگه یارو پرایدشو تازه خریده ؟ میگم آره یعنی نمی دونم، شاید. میگه ولی من می دونم تازه خریده ،آدم فروخته ماشین خریده. میگم یعنی هرکی ماشین بخره باید آدم بفروشه ؟! میگه نه اما این یارو معلومه ازش!ببین چه جور نگا میکنه! تازه این روزا هم نرخ آدم رفته بالا . نیست که فشارا زیاد شده، درست مث قیمت سکه! میگم نمیدونم شاید همینطوره که تو میگی! خب چی بگم؟!
اپیزود دوم:دیروز 5 صبح بیدار شدم رفتم واسه قرارداد جدید با بانک. هنوز نرسیده آقای رئیس شمشیر درآورد با ردای شوم قضاوتش منو به میز محاکمه کشونده که کاراتو خودت انجام نمی دی، وکیل گرفتی و ... میگم ای نامرد پس منو به بهونه ی قرارداد کشوندی اینجا که عقده های جلسه ی قبلتو خالی کنی؟ - البته تو دلم گفتم!- خلاصه تصمیم گرفتم به قیمت لغو قراردادم شده کم نیارم، میگم اگه ثابت نکردی حاضری در حضور همین جمع همکارات معذرت خواهی کنی .اینو که شنید قیافش شد مث شکلک عصبانی مسنجر که داره از گوشاش دود بیرون می زنه! میگه معذرت خواهی واسه چی ؟ میگم واسه اینکه ناتو با اون ابهتش وقتی اشتباهی دوتا بچه رو تو افغانستان میکشه جلوی اون همه دوربین معذرت خواهی میکنه. اونوقت شما منو که تنها کسی بودم که تو مصاحبه ی تهران قبول نهایی شدم - البته یه خردش به لطف سفارش پسرعمه ی گرامی! -به باد بهتون میگیرید، بعدش هم من فکر میکردم نسل نون برا مث کلاه مخملیا منقرض شده ، ولی نه تو سیستم شما هنوز پیدا میشه؟!
القصه فعلن که توپ تو زمین اوناست و واسه گندی که زدن دچار خودزنی شدن و احتمالن عواقبش قرارداد منو میگیره!
اپیزود سوم: سر پله ها که عصبانی دارم بر می گردم خانم دکتر - همکار جدید - که داره امضاهای قراردادشو میگیره می رسه میگه چیکار کردید قرارداد بستین، منم که مطمئن بودم فرصتی ازین بهتر پیدا نمی شه میگه به لطف زبرآب زدنای شما نــــــــــــه. با خودم میگم اینم حتمن تا چند ماه دیگه یه ماشین می ندازه زیر پاش، چون کارشو بلده ، یعنی میخنده و میزنه، نه مثل تو که بخاطر جایی که توش کار می کنی و اونجور نگاه کردنات اسم در کردی. تازه تو با او ریش سیبیلای یکی در میونت کجا و این با این ناز و اداهاش کجا!
پ ن: اه که چقدر بدم می آد از نوشتن! اونم با صفحه کلیدی که همه ی حروفش پاک شده و باید 4 تا کلیدو امتحان کنی تا خ و ح و ج و چ رو اشتباه نزنی!
یه جمله ، یه سیلی و یه بیداری
هیچ ذات و ذهنیت شکل گرفته ی دگمی را نه تو و نه هیچ انسانی تغییر نخواهد داد ، پس به تو چه تو چه کاره ای، نقطه
چند بار امید بستی... از پا بنشین!! بر زمین سرد بگذارش نقطه
«هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجاتو را
کسی به انتظار نیست.»
وصیت :دوستان!خودتان را سانسور کنید تا قبل از اینکه یکی بیاد بگه چرا دیلیتیدی ،با شکلک نیشخند ،ترس یا خود _خودتون را پنهان نکنید
یاد نره اینجا چه قراری با خودت داشتی . تو اونی که بعد از اینکه مرگ پلید "اریک" رو در هم شکست ، بعد از سکوت "رها" و بعد از فیلتر فله ای بقیه یاران، ماهها سکوت می کردی و خودتو بایکوت می کردی، یادت نره اگه "ح" هی باید دور باطل میزنه، اگه "الف" تو جوونی پرپر شد، اگه خیلیا نباید اونجایی باشن و هستن و خیلیا به جای روپوش پزشکی ، اونیفرم تاکسی تنشونو! ازین جهته که مجیزگوی هیچ بتی نبودن. میگن دوره ی تعصب سر اومده اما هنوز خون اونا با فشار بالا! تو رگاته!
اگه بزرگی به زمین افتاد و خون گرمش آسفالت و سیمان سردو ترکوند، به یاد بیار که به خاطر تو بوده لامصب !به خاطر همه چیزای کوچیک و پاک -خواهشن گردن زمونه و روزگار و این جور مزخرفات ننداز که حالم ازین چرندیات به هم می خوره- فقط به یاد آر به یاد آر به یاد آر
از خارجه برگشتم!
نمی دونم چرا برگشتم، نه قراره چیزی رو از نو شروع کنم، نه واسه جایزه ی جشنواره وبلاگ نویسی عاشوراییان! کیسه دوختم. شاید از کسالت سرد زمستون چند صباحی اینجا تو این کمپای درب و داغون پناهندگی بگیرم و اردیبهشت دوباره که وحوش و حشم جون می گیرن ما هم بریم پی کارمون.
به هر حال نه فیس بوک و نه هیچ شبکه اجتماعی و غیر اجتماعی واسم رضایت خاطری نداشت و دوباره تو این کلبه تار عنکبوت گرفته چتر باز کردم .
بعدن نوشت: در یخچال وبلاگمو باز کردم یه شیر نصفه با تاریخ یکسال پیش ،دلمه بسته بود و بوی ترشی های مادربزرگ خدا بیامرزمو می داد. منم انداختم دور ، عین فیلما که یارو از خارجه می آد دوش می گبره مبره سر یخچال و و قتی اینجور صحنه ای رو می بینه چندتا فحش میده و ولو می شه رو کاناپه!
شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا


